شصت و سومین نشست مجله بخارا با حضور دکتر سهیلا شهشهانی

صبح روز پنجشنبه، بیست و پنجم شهریور ماه سال یکهزار و سیصد و نود و پنج، کتابفروشی آینده در شصت و سومین نشست خود با همراهی مجلۀ بخارا، میزبان «دکتر سهیلا شهشهانی»، انسان شناس و مدیر مسئول مجلۀ فرهنگ و انسان، بود.

در ابتدا، علی دهباشی ضمن عرض خوشامدگویی به میهمانان حاضر در جلسه، به شرح مختصری از زندگی نامه و فعالیت های، دکتر سهیلا شهشهاهی پرداخت و بیان کرد:

“ایشان، انسان شناس و دانشیار دانشگاه شهید بهشتی، مدیر مسئول مجلۀ انسان شناسی خاورمیانه، به زبان انگلیسی و مجلۀ فرهنگ و انسان به زبان فارسی و پایه گذار و مدیر کمیسیون انسان شناسی خاورمیانه در مجمع بین المللی علوم انسان شناسی و قوم شناسی، هستند. خانم دکتر، ده سال معاون این مجمع بودند و در کمیسیون های زنان، انسان شناسی شهری و مردم کوچ رو، فعالیت داشتند. دکتر شهشهانی، تحصیلات عالی خود را در دورۀ کارشناسی رشتۀ فلسفه از دانشگاه کالیفرنیا، برکلی آغاز کردند و با دورۀ کارشناسی ارشد و دکتری از دانشگاه نیو اسکول در نیویورک، فارغ التحصیل شدند.”

وی در ادامه به تعدادی از آثار منتشر شدۀ مدیر مسئول مجلۀ فرهنگ و انسان، اشاره کرد و گفت:

“ایشان، نویسندۀ کتاب های: چهار فصل آفتاب، زندگی روزمرۀ زنان اسکان یافتۀ ممسنی، تاریخچۀ پوشش سر در ایران و میمند یک سرابود و مدیر مهمان برای یک شماره مردم کوچ رو به نام شمارۀ مخصوص کوچروان و کوچروی بعد از انقلاب ایران و کتابهای انگلیسی بدن وسیلۀ ارتباط و شهرهای زیارتی و نویسندۀ مقالات بسیاری به فارسی وانگلیسی است. آخرین کتابشان، لباس دورۀ قاجار که مصور و به دو زبان انگلیسی و فارسی است به زودی، منتشر خواهد شد. ایشان، در حال حاضر راه اندازی سایتی به نام “اقوام ایرانی” را آغاز کرده اند که شامل نقشۀ جدید اقوام و اطلاعات می باشد که طی سال ها به صورت متن و عکس تهیه شده است.”

سپس، دکتر سهیلا شهشهانی، با بیان بخش های از کودکی تا جوانی زندگی خود، این چنین سخنانش را آغاز کرد:

“پیشینۀ من خانوادۀ مهاجر کوچکی، در شهر تهران با گذشتۀ فرهنگی اصفهان، است. در تهران، روبروی دانشگاه خیابان فروردین زندگی می کردیم که بیشتر خاطرات کودکی من، از آنجا می آید. به مدرسۀ ایتالیایی «سهیل» رفتم و خاطرات چندان شیرینی از محیط سرسخت این مدرسه خواهران روحانی، ندارم. سال آخر دبیرستان را به امریکا رفتم و تا دکتری در این کشور ادامۀ تحصیل دادم. لیسانس خود را در رشتۀ فلسفه گرفتم. هر چند در خانواده ای اهل حساب و کتاب، منطق، عدالت، حقوق و قانون، بزرگ شدم اما همیشه در پی این بودم که کاری ناب و متفاوت انجام دهم. در آن دوران هیچ کتابی، به جز کتاب فلسفه نمی توانست مرا جذب خود کند. به این دلیل در این رشته لیسانس گرفتم.

برای دوره فوق لیسانس به نیویورک سفر کردم و در ابتدا تصمیم داشتم در رشتۀ فلسفه ادامۀ تحصیل دهم اما به سمت انسان شناسی کشیده شدم و در این رشته فوق لیسانس و دکترای خود را گرفتم. به خاطر وجود زمینه های منطقی فلسفه در ذهنم، کوه اطلاعاتی که این رشته برایم داشت را تصفیه می کردم؛ یعنی می توانستم خیلی سریع آن ها را بخوانم و اصل مطالب را استخراج  و سئوال های اصلی را پیدا کنم. درحقیقت چنداستاد بسیار خوب مرا جذب این رشته کردند. برای رساله ام اول در مورد ژان ژاک روسو  کار کردم. تحقیق و تحصیل در آن دوره به گونه ای بود که وقتی با یک نویسنده یا فیلسوف آشنا می شدیم، هر کتابی از او یا در مورد او بود، می خواندیم! به بچه های امروز می گویم که واقعا درس خواندن شما اصلا سخت نیست. البته واحد های زیادی را هر ترم باید بگذرانند و این تفکر آنها را پخش می کند و آنها هم فقط کار می کنند تا قبول شوند و تمام! ولی ما از ساعت 7 صبح تا 11 شب، تنها می خواندیم و فکر می کنم، دوره ای که ذهن من شکل گرفت بر اثر مطالعاتم به همین صورت بود. چنانچه گفتم ابتدا در مورد ژان ژاک روسو کار کردم و قرار بود رساله ام دربارۀ او به عنوان پایه گذار انسان شناسی باشد. اما همان تابستان برای سفری به ایران آمدم و گفتم بد نیست به یکی از مناطق ایران که دوستی در آنجا داشتم، سفر کنم. اوعکسی از منطقه ممسنی  به من نشان داد واصلا باورم نمی شد. به مدت ده روز به این ناحیه رفتم و با تصاویر بسیاری زیبایی مواجه شدم. اولین جا «بوان» (Bavân) بود، که از آن در متون به عنوان یکی از چهار بهشت روی زمین نام برده شده است… فکرش را بکنید شب بود و از کوههای بسیاری عبور کردیم و به جایی رسیدیم که عده ای زیر درخت گردو در کپر یا روی زمین نشسته بودند. صدای آبشار و حرکت آب و نور مهتاب بود … تصویری که فراموش نخواهم کرد… فردای آن روز شروع به نت برداری کردم و ده روز در آنجا وروستای هرایجان و نورآّباد و در خانوادۀ خان در شیراز بودم و … اطلاعات زیادی گردآوری شد. در طول این چند روز، از دو اتفاق تعجب کردم: یکی اینکه، وقتی به آنجا رسیدم، دیدم مردها به صورت گروهی، بلند شدند و رفتند و دیگری اینکه یکی از همین خانم ها با همان لباس های پر چین و جواهرات …. به بچۀ بیمارش از چمدان کوچک سامسونت خود دارویی شیمیایی داد. این دو شوک با من ماند تا بعدها توانستم این ها را تفسیر کنم. در بازگشت به نیویورک، دوستان و اساتید گفتند “خب چرا رساله ات  را در مورد ممسنی نمی نویسی؟ اگر در طی ده روز توانسته ای این اطلاعات را گردآوری کنی، شاید بد نباشد این کار را انجام دهی.” پس از مدتی مطالعه و گردآوری اطلاعات نظری در مورد جوامع عشایری، دوباره به این منطقه بازگشتم و یک سال در این مکان بودم و این امر منجر به نوشتن رساله ام شد.

بعد از رساله، درک و تحلیل تجربۀ امریکا و ممسنی و ایران و انقلاب خیلی مشکل بود. با این حال تصمیم گرفتم  در ایران بمانم. چون اینجاست که این حس واقعیت برایم وجود دارد و از آن رو که پژوهش برای ما مهم است ، باید می ماندم و کار می کردم.”

سپس، وی، به بخش های فعالیت خود در رشتۀ انسان شناسی پرداخت و تصریح کرد:

“تحقیق را ادامه دادم و از دید خودم می بایستی ابتدا به تاریخچۀ انسان شناسی در ایران بپردازم. کتاب ها و مجلات را زیر و رو کردم. با چند تن از صاحبنظران مانند دکتر صدیقی ، دکتر نراقی ، استاد زرین کوب و دکتر توفیق مصاحبه کردم. پایه گذار انسان شناسی در ایران را صادق هدایت یافتم. چون او متنی را در مورد روش تحقیق به فارسی ترجمه کرده بود و اوسانه و نیرنگستان را به چاپ رسانیده بود. دکتر ثریا شیبانی را مادر انسان شناسی می دانم. زیرا او نخستین کتاب در این رشته را به فارسی ترجمه کرده است.

در ضمن ارتباط با مجمع بین المللی علوم انسان شناسی و قوم شناسی را آغاز کرده بودم و آن را ادامه دادم. دوست داشتم با یک محیط علمی در تماس باشم تا  نظراتم را بیان کنم و پاسخ به سئوال هایم را بگیرم وبا عقایدی سازنده، بتوانم پیش بروم. این مجمع برایم ایده آل بود. چون وابسته به هیچ کشور خاصی نبود و بر مبنای کنفرانس، ما به کشورهای مختلف می رفتیم. پس از چند سال کار با کمیسیون زنان این مجمع به کمیسیون انسان شناسی شهری رفتم. روز اولی که به آنجا رفتم، در این گروه، چهار نفر بودیم! سال آخری که با آنها فعالیت کردم چهارده جلسه داشتیم! البته همزمان با گروه عشایر کوچ رو،هم کار کردم و آن ها به من پیشنهاد کردند شمارۀ مخصوص عشایر ایران را به عهده بگیرم. بعد ها بود که به من پیشنهاد شد معاون این مجمع بشوم که پس از رای گیری انتخاب شدم. تجربۀ خوبی برای من بود؛ زیرا تا اندازه ای با کارهای اجرایی آشنایی پیدا کردم. دوست داشتم کار را با این مجمع ادامه دهم و این چنین بود که پیشنهاد تشکیل کمیسیون انسان شناسی خاورمیانه را دادم. آن زمان کمیسیون ها بر مبنای موضوع بود. اما من یک کمیسیون مکانی پیشنهاد کردم. به چه دلیل؟ چون افرادی که از خاورمیانه به مجمع  بین المللی می آمدند، بسیار محدود بودند و متوجه شدم ما نیاز به پرورش انسان شناسی خاورمیانه داریم. سال های اولی که به ایران آمده بودم، سعی داشتم با محققان این حوزه در خاورمیانه، تماس بگیرم که حاصلی نداشت. پس از آن سال های اول بود که وارد دانشگاه شهید بهشی وشروع به تدریس کردم (البته خوب بود چرا که یک مکان دائمی برای کار به آدم تداوم می دهد و این برای ما بسیار خوب است). در یک دوره حجم درسی من کم شد… و در همین زمان بود که به فکر مجلۀ انسان شناسی خاورمیانه افتادم و آن را پایه گذاری کردم. مقالات آن به انگلیسی و فرانسوی چاپ می شوند. این تاریخ، سال 2006 بود و زمانی که می خواستم کمیسیون خاورمیانه را به مجمع بین المللی پیشنهاد کنم، متوجه شدم که می توانم از مجله به عنوان خروجی کمیسیون، استفاده کنم و مقالات کسانی که به این کنفرانس می آمدند را پس از کارهای مقدماتی درمجله چاپ کنم. با همین استدلال توانستم هیات ژوری را برای این کمیسیون متقاعد نمایم، البته به اضافه نام اعضا علمی که همگی افراد شناخته شده ای بودند. کمیسیون ما در سال 2009 در کنگره چین مقبول واقع شد. از سال 2010 که مجمع بین المللی ما دیداری در ترکیه داشت، اولین دیدار ما انجام شد. سال بعد  در استرالیا و سپس در منچستر و توکیو جلسه هایی داشتیم و متوجه شدم اگر ما به این صورت پراکنده شویم و هر بار به یک کشور برویم، شاید در هر دیدار، محققان کشورهای مختلف را بیابیم ولی تداومی وجود نخواهد داشت، و بخاطر فاصله خیلی ها نمی توانند حضور پیدا کنند. به این دلیل فکر کردم شاید بهتر بود که یک مکان دائم نیزداشته باشیم. شانس با من همراه بود و یکی از آشنایان قدیم از اروپای شرقی را دیدم و به او گفتم که دنبال یک مکان برای کنفرانس کمیسیون مان می گردم. گفت من رئیس انستیتو انسان شناسی هستم و تابستان ها می توانید از مکان ما استفاده کنید. خیلی خوشحال شدم و یک بازدید از محل انستیتو در کراکوف لهستان به همراه یکی از دوستان محقق که در وین بود داشتیم وامسال، دومین سالی بود که جلساتمان را در کراکوف لهستان، شهری که در جنگ جهانی دوم تخریب نشده و بسیار محیط دوستانه، علمی و جدی خوبی دارد و در ضمن محل تولد برانیسلاو مالینوسکی هم هست، تشکیل دادیم. یک ایرانشناس معروف، خانم پروفسورآنا کراسنو ولسکا هم از ما پشتیبانی کردند. امسال از پانزده کشور به این کنفرانس سه روزه آمده بودند. حدود بیست و پنج نفر بودیم. سال دیگر هم به همین مکان خواهیم رفت. کار دیگرکه انجام دادم این بود که جایزۀ سالیانه به بهترین مقاله چاپ شده در مجله انسان شناسی خاورمیانه داده شود. امسال، این جایزه، به محقق جوانی از کویت ، تعلق گرفت و هر سال این بخش ادامه خواهد یافت.

کارهای دیگر من در ایران به جز مقالات، کار تحقیق در مورد لباس بوده است. تاریخچۀ پوشش سر قبلا چاپ شده بود و حالا تاریخ لباس دورۀ قاجار را نوشتم که نگاهی مفهومی ، زیسته و تاریخی-جغرافیایی به پوشاک این زمان ایران است. این کار با همکاری آقای بهمن بیانی انجام شد و به غیر از عکس از برخی لباسهای متعلق به افرادی که پوشنده واقعی این لباسها  و در کلکسیون آقای بیانی بودند، توانسته ام لغات ویژه، رنگ ها و نام طرح های آن زمان را با کمک ایشان استخراج کنم.

در انتها، انباشته های این سال ها که شامل سفر و تحقیق و پاسخ به پرسشنامه هایی که گاها به دانشجویان داده بودم، می بایستی روزی به ثمر برسند. خوشبختانه از کاغذ، رها شده ایم و امیدورام که از طریق یک سایت بتوانیم این مطالب را ارائه دهیم. مقداری از این صفحات تایپ شده و آماده اند، اما مقدار زیادی هست که باید حروفچینی شوند. نقشۀ عشایر از کتاب ایرانشهر و بسیاری دیگر از نقشه ها را هم جمع آوری کرده بودم و به گونه ای از آنها استفاده کردم تا بتوانم امروز نقشه ای -که البته هیچگاه تمام شده فرض نخواهد شد- از اقوام را تهیه کنم.”

متن کامل دیدار و گفتگو با دکتر سهیلا شهشهانی، انسان شناس و مدیر مسئول مجلۀ فرهنگ و انسان، در وبسایت مجله بخارا موجود است.

اشتراک گذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پانزده − شش =

slot deposit 10 ribu
slot deposit qris
spadegaming
pg soft
habanero
cq9
slot garansi kekalahan